تبليغاتX
شیاف نیوز


شیاف نیوز

دغدغه های شیافی که دوست داشت کپسول باشد

 

حتما ببینید و دانلود کنید !

 

دیدید ؟؟! شاید بخندید با این کلیپ ! ولی من تنها کاری که نتونستم بکنم لبخند بود !

یکی از نکات جالب ، لباس مشکی همه به غیر از یکی از این افراد بود . این یعنی این (( سیلی بازی )) در ایام سوگواری اجرا شده !

نکته ی دیگه توحشی بود که می شد توی این سیلی ها دید ! با حرص و ولع عجیبی به هم ضربه می زدند . به خصوص نفر سمت راستی ! انگار بیشتر از همه (( راستی )) بود !!

مطمئنا برای زدن سیلی توی گوش جوان هایی که به دلایل واهی می گیرند این تمرین خوبی می تونه باشه !

البته می شه خوش بین بود و گفت این بنده خدا ها دارند با سیلی صورت همدیگه را سرخ می کنند !!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:51 توسط شیاف| |

 

 

می گویند (( آخر الزمان )) می آیی ،

روزی که ظلم بیداد می کند

و همشهریان من

در روز تولدت

آن روز را تمرین می کنند

روزی که ظلم بیداد می کند ...

 

 

دیشب به اندازه ی نیمی از عمر یک انسان خسته شدم . انگار همه ی خوبی ها نصف شده بود . هر کس خوبی درون خویش را تقسیم کرده بود و بدی های درونش را ضرب . ضرب در N   بی نهایت . دیشب صبر مردم نصف شده بود . گذشت و مهربانی شان نصف شده بود . در عوض کرایه ی تاکسی ها دو برابر شده بود ! میزان فحش هایی که می شنیدی دو برابر شده بود ! تعداد موتور ها دو برابر شده بود !! 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 15:54 توسط شیاف| |

 

اینجا قم است . شهر حادثه های همیشه سرخ .

شهر صورت هایی که هر روز با سیلی سرخ می شود ...

از حرم که بیرون می آیی اولین صدایی که می شنوی ، صدای موتور سیکلت هایی است که تعدادشان حتی از تعداد روحانی های شهر هم بیشتر است ! صدایی که همیشه هست و در همه حال می شنوی ...

گوش هایت  خیلی زود به غرش موتورها عادت می کند . به فروشگا های به اصطلاح فرهنگی می رسی ! که دائم با مداحی و روضه مکمل نت های همیشه فالش موتورها هستند : (( انا کلب الرقیه ... انا کلب الرقیه ... ))

جلوتر می روی ... باز هم صدای همین فروشگاه ها ولی اینبار : (( امام عزیز ، سوگند که از اسلام نابی که (( تو )) یادمان دادی پاسداری می کنیم )) . مستند امام روح ا... را چه ارزان می فروشند !

به کتابخانه ی آیت ا... مرعشی می رسی . مردی که به قبر های داخل حرم (( نه )) گفت . می خواست زیر گرد و خاک کسانی که در پی علم هستند خاک بشود . و شد . و چه فراوانند کسانی که 50 تا 70 میلیون تومان می دهند تا در حرم خاک شوند ! به راستی (( خاک )) رستگاری می آورد !!؟

به انتهای خیابان ارم می رسی . پارچه ای بزرگ نصب شده که با دیدنش چشمانت از حدقه بیرون می زند : (( از علی ( ع ) تا این علی یک آیینه فاصله است ، آن علی از نجف و این علی از خامنه است )) !!

می گذری ... همانطور که سال ها گذشتی ... به خیابان صفاییه می رسی . پسر هایی را می بینی که هنوز تفریحشان این است که به دختری متلک بگویند و دخترانی که همیشه برای شنیدن متلک ها آمادگی دارند !

دیگر به صدای موتورها عادت کرده ای . از کوچه ی سپاه ، یک سمند بیرون می آید . یک روحانی پشت آن است که  فرزند خردسالش جلو نشسته و زنی هم صندلی عقب . پشت شیشه ی ماشین نوشته شده : (( هذا من فضل الربی )) !

انتهای خیابان دعوا می شود . همه جمع می شوند ولی تو ... می گذری ... و تعجب می کنی که چرا دیگران جمع شده اند ؟! مگر نه اینکه هر روز این دعواها به تعداد موتور های این شهر تکرار می شود !؟ پس مردم برای چه جمع می شوند ؟! آها ! شاید برای شنیدن فحش های جدید !

به پارک دور شهر می رسی . ببخشید اشتباه گفتم . به (( بوستان نجمه )) می رسی . به سمت چپ پارک می روی و گوشه ای می نشینی . هنوز صدای عصیان موتور ها در گوش هایت می غرد که یک نفر می آید بالای سرت و می گوید : (( اینجا قسمت خانم هاست ! برو اون طرف بشین ! قسمت برادران ... ))

از پارک بیرون می آیی و دوباره موتور ها در گوش هایت می نوازند .

چند قدمی که جلو می روی به یکی از اساتید دوران دانشگاه برخورد می کنی . انگار در کشوری غریب به هموطنی برخورد کرده ای که دستانش بوی گلابتون می دهد . با دیدنش خاطراتی تلخ برایت مرور می شود . استاد م.م  در آخرین کتاب خود ثابت کرده بود که قم بالاترین آمار لواط و تجاوز جنسی را دارد . ولی از دانشگاه اخراج شد و کتاب را توقیف کردند . با او خداحافظی می کنی و می گذری ...

یک لحظه به خودت می آیی و با شگفتی متوجه می شوی که صدای هیچ موتوری نمی آید ! لحظه ای خوشحال می شوی ولی اندکی بعد متوجه می شوی کمی جلوتر موتور ها را توقیف می کنند !

سوار تاکسی می شوی تا به خانه بروی . جلو می نشینی . یک مرد و دو زن جوان عقب نشسته اند . هنوز چند صد متری به جلو نرفته ، یکی از خانم ها می گوید : (( آقا لطفا یه مقدار اون ور تر بشینید ))

پیاده می شوی و به خانه می رسی . آنقدر به صدای موتور ها عادت کرده ای که دیگر هیچ صدایی احساس نمی کنی ! انگار تمام پرنده های این شهر در قفس اسیر هستند ...

 

  

پی نوشت یک : خیلی وقته که گوش هام را در خیابان از موسیقی پر می کنم !  axiom of choic  بهتر از صدای موتور ها است  : (( من بنده ی آن دمم که ساقی گوید ، یک جام دگر بگیر و من نتوانم ))

پی نوشت دو : به خواهرم گفتم :

(( چرا کم می ری بیرون ؟ ))

 گفت : (( طاقت دیدن چشم های هرز را ندارم ))

گفتم : (( خوب نگاهشون نکن ! ))

 گفت : (( با دست های هرز چه کنم ؟! ))

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:19 توسط شیاف| |

 

گاهی چاره ای نیست و مجبوری علی رغم میل و عقیده ات بی نام و نشان باشی . تا بتوانی راحت و بدون واهمه از آینده ، عقیده ات را بیان کنی . تا نگران تهدید ها و کامنت های خصوصی عجیب و غریب نباشی . تا استرس نداشته باشی که موقع استخدام ، بدون دلیل (( رد )) بشوی . تا ... خیلی چیز های دیگر ...

گاهی چاره ای نیست و بی نشانی بهتر است ! برای کسی که جانش به نوشتن بند است و در شرایط سختی مثل استخدام و کاغذ بازی و ... گیر افتاده چاره ای بهتر از این نیست .

از چند ماه پیش  مجلس برای فاجعه ای دیگر خود را آماده می کند . مجازات اعدام برای دارندگان وبلاگ های مخالف نظام و پورنو . اگر این طرح واقعا اجرا بشود ، یعنی فاجعه ای به روی فاجعه های گذشته . یعنی به پایان رسیدن دوران فیلترینگ مجازی و آغاز هزار باره ی فیلتر کردن ذهن ، عقیده و آزادی حقیقی ... آن هم همان مقدار آزادی اندکی که هست . ولی  ما  به سکوت (( عادت )) کرده ایم ... شاید هم به نا امیدی ... شاید هم به اسیری ... و هیچ چیز بدتر از عادی شدن یک اتفاق تلخ نیست .

پس بی نشان می نویسم ... آنچه را که باید بنویسم ... 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 اگر چه  دسنانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من _ باری _

همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد   ( شاملو )

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:2 توسط شیاف| |


Design By : Night Skin