تبليغاتX
شیاف نیوز


شیاف نیوز

دغدغه های شیافی که دوست داشت کپسول باشد

 

احمدی نژاد در یکی از سخنرانی هایش گفت :

رفته بودیم اسپانیا ! یکی اومد جلود ...

 یه دختر بچه دو سه ساله  بغل دوستش بود . گفت بیارش جلو ! بیارش جلو !

 من را نشون بچه  داد گفت این کیه !؟ این کیه !؟

( اصلا زبون اونها اسپانیولیه ! )

بچه نگاه کرد به من گفت این محموده ! این محموده !!

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:49 توسط شیاف| |

 

 

من نمی دانم رای های من کجا رفت !

این همه تبلیغات حتی یک رای هم نیاوردم !!

انقدر هم نمی فهمند که خودم که دیگر به خودم رای داده ام !!!!

آخه تقلب از این بالاتر دیگه می شه !!!

لا اقل یک دونه رای خودمو بدید !!

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:32 توسط شیاف| |

 

_ در دولت من همه می توانند نفس بکشند . من حق نفس کشیدن به همه می دهم ! چه موافق ! چه بی طرف !!!!

_ شما می توانید بعد از اجابت مزاج سیفون را نکشید . اصلا کشیدن سیفون نقشه استکبار است . و ریشه غربی و ضد فرهنگی دارد . کشیدن سیفون نماد و سمبل تفکرات رادیکالی است !!

_  تمام روزنامه ها خواهند توانست بدون واهمه از توقیف شدن و در کمال آزادی از من طرفداری کنند !

_ من برای مبارزه با فساد اقتصادی قول می دهم ولی عمل نمی کنم ! چون ما سر نخ یک فساد اقتصادی را که پیدا می کنیم وقتی  دنبالش می کنیم می بینیم این نخ به دم خودمان وصل شده !!!

_ نقش زنان را باید جدی گرفت ! نقش زنان را باید خیلی خیلی جدی گرفت ! نقش زنان را باید بیش از  قبل ترترتر جدی گرفت ! حالا چگونه اش را نمی دانم ولی خوب ! باید جدی گرفت !!

_ ما نباید فقط با کشورهای ذره بینی مثل گواتمالا و جزایر قناری رابطه داشته باشیم ! افق دید من وسیع است و به دنبال رابطه با سیارات دیگر هستم !!

_ اگر به کوری چشم حسودان و مناعدان رئیس جمهور شدم آقای کروبی را وزیر (( امور سالخوردگان و از کار افتادگان )) می کنم و آقای احمدی نژاد را هم مسئول رسیدگی و مشاوره با افسردگان و اسکیزوفرنی ها می کنم تا به آنها امید دهد و آمارهای شگفت انگیز دهد تا به زندگی امیدوار شوند ! تا مثلا به یک افسرده بگوید : عزیزم ما یک میلیون افسرده داشتیم که با تلاش من نهصد و نود و نه هزار  نفر آنان بهبود یافتند و تو هم به زودی خوب می شوی !!

_ مطمئن باشید در زمان ریاست جمهوری من قطع برق نخواهیم داشت . من طرحی دارم که برق کشور را تا همیشه تامین می کند و آن تولید برق از هاله ی نور آقای احمدی نژاد است !!

_ به نظم در ادارات باید رسیدگی جدی شود . در دولت من هر کارمند باید برای توالت رفتن مرخصی ساعتی بگیرد !

_ من به رهبری ارادت دارم و برای ابراز ارادت خالصانه اینچنین خطابش خواهم کرد : رهبر عظیم الشان و فرزانه انقلاب ، مقام معظم رهبری ، حضرت امام آیت الله العظمی سید علی خامنه ای مد ظله عالی دامه برکاته ...

 

اما اشخاص زیر حمایت خود را در بیانه هایی جداگانه از پروفصور ! شیاف کپسولی نژاد اعلام کردند :

آقای مشت قلی طالبی فروش : میوه فروش سر کوچه

آقای جاسم بایگان فر : کارمند بایگانی اداره رتق و فتق امور مربوطه شهرستان دارقوزآباد

 آقای رامین لشکری منش : هنرمند محبوب نسل جوان که نقش یک سیاهی لشکر غیور را در سریال یوسف پیامبر ایفا نمود . وی یک بار در این سریال با اسب از پشت سر حضرت یوسف پیتیکو پیتیکو کنان گذشت . ایشان یک عکس یادگاری هم با حضرت یوسف گرفته است !!

و شخصیت های بسیار دیگر که از ترس گروه های فشار و افراطی به صورت پنهانی حمایت کردند و نخواستند نامشان فاش شود !

   

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:4 توسط شیاف| |

 

خیلی ها توی ایران نمی شناختنش . چون نه توی تلویزیون اسمی ازش بود نه توی تریبون ها . سینه به سینه و دهان به دهان صحبت از سادگی ها و کرامت هاش بود .

هیچ وقت قبل از انتخابات نمی گفت شرکت در انتخابات وظیفه ی شرعی است ! دلیلش را نمی دونم !  

... تا اینکه رفت ... تا بهار یه شهر را پائیز کنه .

و بعد از مرگش توی تلویزیون گفتند : (( آن یاور رهبری ! آن حامی نظام مقدس ! آن .... درگذشت  )) و باز هم لاشخور وار به محبوبیت یه نفر دیگه حمله کردند . درست همون کاری که دو سال پیش با مرحوم آیت ا... تبریزی کردند .

امروز آهم بغض شد ... بغضم اشک ... و اشکم حرص !!

امروز قم صحرای محشر بود !

 

پی نوشت :

فعلا به احترام آیت ا... بهجت فعالیت های انتخاباتی من تعطیله . بعد از سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا به روز می کنم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:59 توسط شیاف| |

 

واقعا رفته بودم که برم !!

ولی خوب ... امان از بعضی شرایط !
مثلا همین آقای میر حسین موسوی ... ایشونم مثل من رفته بود که بره !!

ولی برگشت !!
خوب ... منم برگشتم !!
برگشتم با یک خبر :

(( شیاف در انتخابات رئیس جمهوری کاندیدا شد ! ))

بله ... هر چی باشه نامزدی با (( رئیس جمهوری )) بهتر از نامزدی های دیگه است !!

تا الان هم احزاب زیر حمایت خودشون را به ضرس قاطع از بنده اعلام کردند :

حزب کار نداران ، حزب ویران گران ، حزب مبارز روحانیون ، حزب یه قرون بده آش به همین خیال باش ، حزب بانوان سبیل دار ، حزب جانش فدای رهبر ، حزب فدای رهبر جانش ، حزب رهبر فدای جانش و احزاب سیاسی و غیر سیاسی دیگر و از همه ی این ها مهمتر والده ی مکرمه ی ما هم اعلام کردند حمایتمان می کنند ! به شرط اینکه خاله مکرمه مان را وزیر اطلاعات و دختر خاله مان را وزیر مخابرات کنیم !!!

ولی پدرمان گفتند سیاست پدر و مادر نداره بی پدر !! بشین سر جات !!

 

اما اولین دیدار عمومی من با گوسفندان غیور و جان بر کف یک چراگاه در همین حوالی بود .

گوسفندان مظلوم در حالی که از فرط خوشحالی بع بع می کردند شعار (( بعش بعی بعا بعف )) به معنی به به به به شیاف ! سر می دادند .

بنده در یک سخنرانی تاریخی که بر یک تپه انجام می گرفت بیان کردم :

(( امروز تمام موجودات می دانند که شما گوسفندان مظلوم ترین حیوان همیشه ی تاریخ بودید . )) و در ادامه اضافه کردم :  شعار من در انتخابات برای شما گوسفندان صبور و غیور این است : (( آزادی و رفاه گوسفندی ))

در پایان نیز وعده دادم : (( در صورت پیروزی در انتخابات به هر گوسفند ماهیانه سه کیلو علف درجه یک و تازه خواهم داد )) و برای محکم کاری گفتم : (( به جون عمه ام ! )) و گفتم : (( این منت نیست بلکه حق هر گوشفندی است ! ))

منتظر اخبار جدید انتخاباتی شیاف باشید ...

 

 

آخرین خبر :

لحظاتی پیش سایت خبری (( شیاف نیوز )) از قول

یک منبع آگاه که می خواست نامش فاش شود گفت :

حزب (( عدول گران )) در خصوص حمایت از شیاف در

انتخابات به اجماع رسیده است .

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:3 توسط شیاف| |

 

روزی که وبلاگ (( دغدغه های شیافی که دوست داشت کپسول باشد )) متولد شد ، می دانستم که عمرش به دنیا نیست ! چند روزی مهمان شماست ... کودکی هایش را گریه می کند و می رود ...

اینجا چه جای خوبی بود ... خیلی بهتر از آنچه که فکرش را می کردم ... این وبلاگ پر از تجربیات تازه بود .... و دوستان تازه ( هر چند موقتی )

اینجا جای خوبی بود برای آنکه نترکم ! برای آنکه حرف هایی که روی دلم قلمبه شده بود را بگویم . برای آنکه در تبعید خود خواسته ای که برای خودم مقرر کرده بودم ( به جرم معصیتی ناخواسته ) تنها نباشم .

اینجا تبعید گاه من بود و حالا وقت برگشتن است ... برگشتن به خانه ای ویران که باید آبادش کنم .

از تک تک شما که همراهم بودید سپاسگذارم ...

 

اما توضیحی کوتاه در مورد اسم وبلاگم که برخی خجالت می کشدیند آن را به زبان بیاورند ! به خاطر همین بود که از همان ابتدا وبلاگم را دو اسمی کردم تا بعض ها به اسمی که مناسب می دانند لینکم کنند .

شیاف های دور و بر ما زیاد هستند !

کسانی که درمان می کنند _ چه بسا سریع تر از هر چیز دیگر

کسانی که بی درد و منت کار می کنند _ چه بسا دقیق تر از هر چیز دیگر ...

و ما حتی از بردن نامشان منزجر هستیم ...

بیچاره آن شیافی که دوست دارد کپسول شود !

بیچاره آن شیاف ...

 

پی نوشت  :

امروز پس از مدت ها با ستارم آشتی کردم ... گرفتمش در دستم و محکم در گیسوانش چنگ زدم ... شبیه به نوازنده های گیتار برقی !!

 

موفق باشید

خدانگهدار

راستی ... ! سلام /

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:8 توسط شیاف| |

 

این مطلب خیلی وقت شما را نمی گیرد

لطفا همراه با من از یک تا ده بشمارید :

یک

دو

سه

چهار

پنج

شش

هفت

هشت

نه

ده

............

در همین ده ثانیه ، ده کودک در جهان ( طبق آمار معتبر جهانی ) بر اثر

فقر جان خود را از دست دادند ... 

آری ... در هر ثانیه ، یک کودک قربانی فقر می شود ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:18 توسط شیاف| |

 

کتابی دستم رسیده بود در مورد توحید . کل مطالبی که مربوط به توحید می شد حداکثر سی صفحه بود . اما کتاب هفتاد صفحه داشت ! نویسنده ی کتاب که یک روحانی حدودا 50 ساله بود و ادعای اجتهاد داشت چیزی حدود سی صفحه  زندگی نامه از خود نوشته بود ! از فعالیت های قبل و بعد از انقلاب ( اعم از سیاسی و مثلا فرهنگی ) . ده صفحه هم عکس گذاشته بود ! عکس های زمان کودکی و نوجوانی تا امروز ...

این مقدمه ای بود برای مطلبی که الان می خواهم بگویم . خیلی از شما آیت الله وحید خراسانی را نمی شناسید . در خیابان صفاییه ، کوچه ی 21 خانه و دفتری  است که متعلق به ایشان است . ایشان  یکی از مخالفان حکومت فعلی هستند . چند ماه پیش  احمدی نژاد به قم آمده بود  و قصد داشت به دیدار آیت الله وحید بیاید که آقای وحید به او اجازه نداد !

سایت آیت الله وحید پیوند وبلاگ من است . اگر علاقه داشتید نگاه کنید . اما یک  بخش برای من از دیگر بخش های سایت جالب تر بود . بخش زندگی نامه ی آیت الله وحید .  زندگی نامه ی آقای وحید را بخوانید :

 

زندگی نامه ی آیت الله وحید از زبان خودش

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:29 توسط شیاف| |

 

عید فطر را به تمامی مسلمانان تبریک می گم ...

چهار ساله که عید فطر من را یاد یک خاطره ی .... نمی دونم بگم خوب ، بد ، جالب یا ... می اندازه . مربوط می شه به  پنج سال پیش که پیش دانشگاهی بودم .

همه منتظر اعلام عید بودیم ولی اعلام نشد و ما رفتیم دبیرستان . ساعت نه بود . معارف داشتیم . ناظم اومد و اعلام کرد عید اعلام شده . عیدتون مبارک ! می تونید برید !!

ما هم دست و سوت و خوشحال زدیم بیرون ! شهر  خیلی آشفته بود ! رسیدم خونه . دیدم تلویزیون هنوز عید اعلام نکرده !!! همون موقع بابا هم رسید خونه . ساعت نزدیک ده صبح بود . گفت بدویید یه چیزی بخورید !! عید شده ! من هم گفتم ولی هنوز از تلویزیون  عید اعلام نشده !!

گفت آیت الله بهجت و قمی و خلاصه اکثر مراجع عید اعلام کردند و دارند نماز عید می خوانند ! تماس گرفتم با دفتر آیت الله بهجت که گفتند ایشان عید اعلام کردند و ماه را دیدند .

خلاصه ما هم حیرون ! خوردیم و نوشیدیم !

زنگ زدیم به فامیل هایی که شهر های دیگه بودند . داشتند از تعجب شاخ در میاوردند ! گفتند ایالت ما که هنوز عید اعلام نشده !!

خلاصه قم اون سال وضعیت جالبی داشت و تا اونجایی که من می دونم همه عید گرفتند  . این جریان توی سال های بعد تکرار نشد و مراجع و حکومت با هم هماهنگ تر شدند !!

 

پی نوشت 1 : اون سال قمی ها دو روز عید گرفتند ! دل اونهایی که قم نبودند بسوزه !!

پی نوشت 2 : توی خبر های علمی اعلام می کنند که یک سیاره  از کهکشان دیگه ساعت فلان و فلان دقیقه و فلان ثانیه با سرعت فلان از فاصله ی فلان زمین رد می شه ! پس چطور نمی تونند دقیق بگند ماه کی دیده می شه .

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:39 توسط شیاف| |

 

صف تمدید اعتبار دفترچه ی تامین اجتماعی بود . و مثل همیشه شلوغ ...

یک زن حداکثر بیست و سه ... چهار ساله  یک بچه ی حداقل چهار ... پنج ساله داشت که مدام گریه و زاری می کرد . چند دقیقه ی کوتاه گذشت و بچه ی کوچیک شروع کرد به فحش دادن به مادرش و کشیدن پنجه روی صورت چهره ی مادری که بی تفاوت به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود  . مدام می گفت :

(( مامانی  ِ بی شعور ... مامانی ِ احمق ... مامان کثافت ...  ))

و همه ی ما فقط نگاه می کردیم ... زن و مرد / پیر و جوان ...

فحش های کودک خردسال به مادرش ادامه داشت  :

(( مامانی عوضی ... مامانی بی خود ... ! مامانی جنـ............ ))

این آخری را که گفت یکی از خانم هایی که توی صف بود گفت :

یه چیزی بگو به بچه ات ... آخه یه بچه ی انقدری باید این همه فحش بده ؟؟؟

و مادر با خونسردی گفت :

(( این طفل معصـوم چه گناهی داره ؟ باباش هر شب اینارو بار من می کنه اینم یاد می گیره !! ))

 

 

  پی نوشت : وقتی به اول صف رسیدم متوجه شدم  آن نقطه ی نامعلوم که  مادر جوان  مدام نگاهش می کرد عبارت (( تامین اجتماعی )) بود !

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:18 توسط شیاف| |

 

 

روز قدس من را یاد یک خاطره ی تلخ می اندازه :

سال اول که دانشگاه بودیم و شب قدر رسیده بود ، دانشگاه اعلام کرد :

(( کلیه ی  کلاس های صبح فردا برقرار می باشد )) !!

و کلاس های ساعت 8 صبح تعطیل نشد .

این رویه طی چهار سالی که دانشگاه بودم ادامه داشت .

اما چند روز مانده به روز قدس اعلام کردند :

(( کلیه ی کلاس های روز جمعه تعطیل می باشد ))

و این رویه هم طی چهار سالی که دانشگاه بودیم ادامه داشت !!

 

 

پی نوشت :

دوست داشتم یه چیزی بنویسم ! نشد ...

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:21 توسط شیاف| |

 

همیشه مرگ را حس می کردم و آن را نزدیک به خود می دانستم و از فکر کردن به مرگ آرامش می گرفتم . هر روز صبح ، وقتی هنوز در رختخواب بودم  ، اول برای خودم فاتحه ای می خواندم و بعد بلند می شدم . چون هیچ تضمینی برای بازگشت دوباره به رختخواب نمی دیدم .

شب ها نیز وقتی به رختخواب می رفتم ، پیش از هر چیز فاتحه ای برای خودم می خواندم ، چون هیچ تضمینی برای برخواستن از آن را نمی دیدم.

و چه شیرین بود که اولین فاتحه را خودم برای خودم خواندم !!

نمی دانم چگونه مرده ام ! تصادف کرده ام ؟! کسی من را به قتل رسانده ؟ از بلندی پرت شده ام ؟ قلبم برای دقایقی تپیدن را فراموش  کرده ؟ زیر آوار مانده ام یا ...

مهم نیست ! چون حالا من مرده ام ! البته اعتراف می کنم همیشه از چگونه مردن واهمه داشتم و دوست نداشتم که به شکلی دردناک بمیرم . هر چند که چگونه مردن ، بزرگترین هیجان زندگی من بود .

به هیچ انسانی مالی را بدهکار نیستم . و از این لحاظ آسوده سر می کنم . هر چند  الان که اینها را می نویسم نمی دانم کجا سر خواهم کرد ! احتمالا الان در برزخ هستم . ولی چگونه ؟؟  آسوده ام یا مضطرب ؟ 

دوست ندارم در آگهی های فوت و پیام های تسلیت بنویسید من (( جوان ناکام )) بوده ام . کام هر انسانی عشق است و من از آن بهره گشتم . من عاشق تمام کائنات بودم . عاشق تمام هستی بودم . عاشق تمام خوبی ها بودم . من ناکام نبودم ... چون عاشق بودم ...

دوست دارم پدر و مادر و خانواده ام در مرگم زاری و بی تابی نکنند .  بی گمان حتی پس از مرگ نیز طاقت دیدن بی تابی آنها را ندارم و بیش از آنکه اشک ها و آه ها ،  روحم را آرامش دهد ، آزارم می دهد .

تمام کسانی که من حقی بر گردن آنها دارم یا ظلمی در حق من کرده اند را بخشیدم . این عهدی است که پیش از مرگ با خدای خویش کردم . عهد کرده ام هر کسی ، هر ظلمی ، به هر اندازه ای ، در هر زمانی به من نماید او را ببخشم . عهد کردم اگر کسی من را به قتل رساند و من فرصت بخشیدنش را پیدا نکردم ، او را ببخشم .

آرزوهایی داشتم که به برخی از آنها رسیدم و به برخی نرسیدم . آرزوی نهایی من دیدار با خدای کائنات است که عاشقانه دوستش دارم . دوست دارم  او را در حالی که از من خشنود است ببینم  . ولی معشوق را در هر حالتی دیدن زیباست . حتی اگر سزایت دهد و در آتش خشم او بسوزی .

می خواهم در اولین دیدار به او بگویم من سعی کردم ... سعی کردم انسانی آزاد و پاک باشم . سعی کردم به دیگران عشق بورزم و دوستشان داشته باشم . سعی کردم همیشه وجدانم را بیدار و هوشیار گذارم . سعی کردم یادم باشد که در همه حال مرا نظاره می کنی . سعی کردم فقط تو را بپرستم و فقط از تو یاری بخواهم . من سعی کردم .... سعی کردم و اگر ناتوان بودم مستحق مجازات هستم ...

و هیچ باکی از مجازات شدن ندارم که حتی آتش خشم تو را هم دوست دارم . دوست دارم حتی وقتی می سوزم فریاد بزنم (( دوستت دارم ... دوستت دارم ... )) . 

دوستت دارم .... اگر چه در زمان حیاتم رسم دوست داشتن و حق عشق را ادا نکردم . دوستت دارم اگر چه گاه فراموشت کردم . دوستت دارم ... با تمام وجود دوستت دارم ...

خدای من ... امروز مشتاق دیدارت هستم ... و مرگ را دوست دارم چون تنها پلی است که من را به شما می رساند  .

دوست دارم در آغوش بگیرمت ... بویت کنم ... ببوسمت ... دوست دارم به همه نشانت بدهم و بگویم : ببینید !! این خدای من است ... خدایی که برخی انکارش می کردند ...

من ناکام نبودم ... عاشق بودم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 4:14 توسط شیاف| |

 

چقدر منتظر چنین روزی بودم

منتظر روزی که این حرف ها را بزنم

بهانه اش هم دو تا کامنت بود در مورد مطلب : (( مسلمان و تروریسم ))

این دو کامنت به صورت خصوصی برای من فرستاده شده :

 توسط (( یه آشنا )) :

((  ببخشید
اگر ما ادعای تشیع میکنیم...در مراسم شب قدر شرکت میکنیم و از علی حرف میزنیم...خوبه مطالعه کنیم....تا بدونیم که مسلمون از نظر علی ...کیه؟ اونوقت دیگه علی رو با ابن ملجم...پیامبر رو با تروریسم هایی که قصد جونش رو داشتند...حضرت زهرا رو با اون کافر هایی که باعث شهادت خودش و جنینش شدند....امام حسن رو با معاویه و جعده....امام حسین رو با ابن زیاد و یزید و شمر و دار و دسته اش و الخ...مقایسه نمیکنیم و در یک خط کلی قرار نمیدیم..که چی ؟! که همشون مسلمون بودند پس فرقی بینشون نیست !
حالا از اونا بگذریم...آیا میشه مثلا یک شیعه معتقد ایرانی از همین ادم های ساده ای که دور و برمون میبینیم رو با یک وهابی تروریسم مقایسه کرد؟!(اینی که میگم چیزی که با چشم خودم دیدم...تو مکه و مدینه...! و یک وهابی که میخواست منو کتک بزنه و یک مرد ایرانی که از جون خودش مایه گذاشت و کمکم کرد و تازه این بی ارزش ترین مثاله )
نه...نمیشه با یک کلمه مسلمون ... خودمون برچسب تروریسم رو به خودمون بزنیم.
اون مسلمون های تروریسمی که شما میگید... از این گروه هستند....که اصلا ما طبق مکتب تشیع ( که حتما بهش اعتقاد دارید) اونا رو مسلمون نمیدونیم...کسی که اعتقاد داره با کشتن 3 تا انسان به بهشت میره مسلمونه؟! کجای مذهب ما خشونت داره؟
بزرگان اینا کسانی هستند که همین انگلیس و امریکای مدعی حقوق بشر و ضد تروریسم تو قرن بیستم ...پرورششون دادند...سند و مدرکش هم هست....
و بزرگان بزرگانشون هم مسلمون نبودند...همون هایی بودند که امیر المونین قسم میخورد که حتی برای یک لحظه هم ایمان نیاوردند! و خود پیامبر میدونست که ایمانشون ظاهریه...و امام صادق علیه السلام میگن که : اگر کسی به کفرشون شک کنه...کافره! ما از این روایات زیاد داریم...
ما شیعیان یا بهتر بگم..مسلمونا حسابمون از اونها جداست...اگه خودمون هم بخواهیم خودمون رو با اونا یکی کنیم ...که هیچی! اونوقت واقعا هم من و شما با ابن ملجم فرقی نداریم...کمی کلاهتون قاضی کنید شاید باز به نتایج بهتری رسیدید.
ببخشید نمیخواستم خصوصی بگم...ولی وقتی میبینم فقط یک مشت لائیک و کلا بی اعتقاد به همه چیز حرف های شما رو تایید کردند و به نفع خودشون برداشت کردند....فکر کردم شاید جای ما اینجور جاها نیست.
بازم معذرت ))

 

و كامنت دوم :

 

توسط (( آیینه )) :

 

((سلام
آدمی نیستید که مطالعه نداشته باشید ..اینو میدونم.... ولی صحبت کردن در مورد اسلام و تروریسم( با اون تئوری که شما داشتید) نیاز به مطالعه عمیق اسلامی داره ))

 

 

 

اول در مورد (( یه آشنا )) می گم .

دوست من ممنون ... واقعا ممنون از کامنتی که گذاشتی . می تونم دلسوزی و عشق را در پس کلماتی که برای من نوشتی ببینم . و چیزی که باعث شد این مطالب را بنویسم حسن نیت شما است .

دوست عزیزم ... آشنای مهربان ...

من هم مسلمان هستم ... شیعه هستم ... با تمام وجود به دینم عشق می ورزم و (( آگاهانه )) دینم را انتخاب کرده ام .

دوست من ، من امام علی و پیامبر و حضرت زهرا را با کسی مقایسه نکردم . البته که شان و شخصیت این بزرگواران اجازه ی  قیاس با هیچ شخصیتی را نمی دهد .

من از شخصیت حقوقی این بزرگواران صحبت می کنم به عنوان یک مسلمان . به عنوان یک خلیفه . به عنوان یک زن مسلمان . نه به عنوان امام علی و حضرت زهرا . قبول کنیم که اینها قابل تفکیک هستند .

شخصیت حقیقی فاطمه ( س ) می گوید : (( زن خوب کسی است که مردان او را نبینند و او نیز هیچ مردی را جز شوهرش نبیند )) . ولی شخصیت حقوقی فاطمه  بین امام علی و عمر و قنفذ سپر می شود  و تازیانه می خورد . در حالی که مجروح شده به مسجد می رود  و خطبه ای به آن محکمی سر می دهد . در مقابل ابوبکر مثل یک شیر زن می ایستد و از حق و حقوقش دفاع می کند .

این شخصیت ها را باید جدا کرد و از هر کدام در جای خود استفاده کرد . قسمتی از این شخصیت ها را باید قبول کرد که نمی توان اجرا کرد . نمی شود به زن امروز گفت در خانه بمان و بیرون نیا و کسی را نبین . چون زمانه فرق کرده است . زن در آن زمان در خانه می ماند و راضی هم بود ولی زن امروز یکی از بال های جامعه را تشکیل می دهد که بدون آن نمی توان پرواز کرد .

دوست عزیز ... باید قبول کنیم که امروز اسلام را به شیعه نمی شناسند . امروز اگر من و یک عرب وهابی در اروپا کنار هم باشیم هر دوی ما را مسلمان می شناسند . فقط یک مسلمان . آنها کاری به شیعه و سنی ندارند و ما باید این تفکر دو گانه را دور بریزیم . باید قبول کنیم که شخصیت جهان اسلام باید یک شخصیت واحد باشد . باید قبول کنیم اگر ما پاک ترین انسان ها باشیم و با ترور میانه ای نداشته باشیم باز هم با ترور یک انسان توسط یک وهابی جهان اسلام را تروریست می دانند نه آن فردی که انحطاط فکری دارد .

همین می شود که زن عموی آلمانی من پس از سی سال زندگی با عموی من در آلمان ، جرات نمی کند برای یک بار هم به ایران بیاید . چون سال هاست به او گفته اند (( مسلمان ها )) تروریستند . او از کجا باید بین مسلمان و شیعه تفاوت قائل شود ؟؟ 

 شیعه یک اقلیت است . همانطور که زمانی پروتستان ها یک اقلیت بودند و آرام آرام رشد کردند . ما هم اتفاقا با پروتستان ها وجه اشتراک داریم و بارز ترین شباهت ما این است که برای عقل و فکر خودمان ارزش زیادی قائل هستیم .

جهان امروز علی ( ع ) را خلیفه ی چهارم می شناسد نه امام اول ! و این یعنی ما  در شناساندن ایشان به جهان و چه بسا به خودمان  نا موفق بوده ایم . حتی کسانی مثل جرج جرداق مسیحی به میدان می آیند ولی باز هم علی فقط یک خلیفه می ماند .

با  بحث و جدل میانه ای ندارم و دوست ندارم حرفم را به کسی تحمیل کنم . پس تا همین جا بس است . اما چیزی که باعث شد ین مطلب را بنویسم این نبود !

شما گفتید : (( ببخشید نمیخواستم خصوصی بگم...ولی وقتی میبینم فقط یک مشت لائیک و کلا بی اعتقاد به همه چیز حرف های شما رو تایید کردند و به نفع خودشون برداشت کردند....فکر کردم شاید جای ما اینجور جاها نیست. ))

 

من هم ابتدا مثل شما فکر می کردم . حداقل خوبی این وبلاگ این بود که همین کسانی که به قول شما يک مشت لائیک و بی اعتقاد به همه چیز هستند را شناختم .

دوست من این ادبیاتی که به کار بردید درست نیست . در میان همین افراد لائیک کسانی هستند که (( آزاد )) هستند . آزاد تر از خیلی از کسانی که من و شما آنها را مسلمان می دانیم .

یکی از ان لائیک ها دوستی به نام (( یاکاموز )) است . و دوستان دیگری که به آزاداگی آنها غبطه خوردم . اینها کسانی هستند که دین را نتوانستند درک کنند و با آن ارتباط برقرار کنند . ولی نباید در مورد آنها اینطور قضاوت کرد .

دوست عزیز امام حسین که عاشقانه دوستش دارم ، روز آخر زندگی اش گفت اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید . هستند کسانی در بین ما که دین دارند ولی بنده ی هوای نفس و روح سرکش خود هستند . و در مقابل اینه ،ا کسانی که گمشده ی خود را در دین ما پیدا نکردند ولی انسان های آزاده هستند .

چرا خصوصی ؟؟ عزیز من شما هم حرفت را می زدی ... شما هم ابراز عقیده می کردی ... از محسنات فضای مجازی همین نا شناس بودن و راحتی آن است . استفاده ی بیشتری کن دوست من .

ابراز عقیده کن . بگذار با عقایدت آشنا شوند . فاصله گرفتن از دوستانی که دین ندارند چه حاصلی دارد ؟ اگر نمی توانی روی این افراد تاثیر مثبت بگذاری از خوبی ها و سادگی ها و آزادگی آنها درس بگیر .

نگذار فاصله از این مقدار بیشتر شود دوست من ...

 

اما دوستی که با نام (( آیینه )) کامنت گذاشتند .

شما را دورادور و در آن مدت زمان کوتاهی که به نشست های شاعران قم می آمدم می شناسم . متانت و سادگی شما برای من قابل ستایش است .

شما چرا خصوصی کامنت گذاشتید دوست عزیز ؟

همین حرف ها را عمومی می زدید . می گفتید من مطالعه ی کافی برای چنین بحثی ندارم . باور کنید نظرتان را تایید می کردم .

این انزوا را بشکنید . چرا باید حرف دلتان را خصوصی بزنید . چرا در گوشی ؟

از همین افراد به قول خودتان لائیک یاد بگیرید . آخر و عاقبت این در گوشی ها و مساحمه ها چیست ؟

اگر واقعا اعتقاد دارید من کم مطالعه کردم چیزی می نوشتید و در کامنت ها اعلام می کردید . تا بقیه هم بدانند که من با چه میزان مطالعه این مطلب را نوشتم .

 

 

از شما دو دوست عزیز سپاسگذارم .

حرف آخرم با شما دو دوست عزیز  این است که افرادی که شما به آنها لائیک می گویید بعضا از من و شما وضعیت فکری بهتری دارند .

 

اما حرف آخرم با (( شادی )) خانم است  ...

کامنت شما تنها کامنتی است که تا به حال آن را تایید نکرده ام . ای کاش به من اهانت می کردید . که در آن صورت خیلی راحت تایید می شد . ولی به خودم اجازه نمی دهم حرف هایی که اهانت به اعتقادات عده ای ( با هر مرام و مذهبی ) است را تایید کنم . متاسفانه حرف های شما آنقدر قبیح بود که حتی گوشه ای از آن را نمی توانم منعکس کنم .

امیدوارم حداقل این قدرت را پیدا کنید که به عقاید دیگران احترام بگذارید و اهانت نکنید . امیدوارم کامنت بعدی شما دومین کامنتی نباشد که آن را تایید نمی کنم و بر عکس ، همیشه و پس از هر مطلبی که در وبلاگ می گذارم حرف هایی منطقی و به دور از اهانت بزنید .

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 5:45 توسط شیاف| |

 

خوشحالم که برای استخدام شدن در یک اداره ی دولتی مجبور نشدم این فرم های لعنتی را پر کنم :

 

فرم معرف

 

فرم معرفین حزب اللهی !

 

ای کاش می شد از مسئولین حراست که این فرم را به من دادند پرسید حزب اللهی کیه ؟ من این جدول ها را باید به کی بدم تا پر کنه ؟؟

واقعا حزب اللهی کیه !؟؟ من به شما می گم !

 

مواد لازم برای ساختن یک حزب اللهی ( چگونه یک حزب اللهی باشیم ) :

 

یک : پشمالو بودن به میزان کافی ! اعم از ریش و پشم و غیره ! ( غیره اش خیلی مهم است ! هر یک سانت ریش در هر روز پنج امتیاز ! )

دو : سیاه کردن پیشانی با استامپ با جوهر !

سه : انداختن پیراهن روی شلوار به طوری که باسن پوشیده شود !

چهار : چرخاندن مهره های تسبیح ( صد دور در دقیقه ! که به عبارتی می کنه ... حساب کنید دیگه ! )

پنج : طولانی کردن سلام به این صورت : سلام علیکم و رحمه الله و برکاته  صبح کم الله بالخیر برادر

شش : برای شکست نفسی مدام بگویید استغفرالله !

هفت : مدام باید کاشی و موزاییک ها را دید زد ! ( بالا را زیر چشمی نگاه کردن اشکالی نداره ! )

هشت :  تمام خانم ها را خواهر خطاب کنید !

نه : شنبه ها در محل کار از خطبه های نماز جمعه تعریف و تمجید کنید !

ده : در نماز جماعت کنار رئیس یا مدیر بشینید !

یازده : زنگ موبایلتان این نوا باشد : (( یاد امام و شهدا دل و می بره کرب و بلا  دل و می بره کرب و بلا ... ))

دوازده : عضویت فعال در بسیج  ادارات !

سیزده : به دست داشتن  انگشتر عقیق ،  فیروزه و در نجف .

چهارده : یک چفیه متبرک شده به دستان رهبر معظم انقلاب که البته یادتان باشد  رهبر را باید اینگونه مورد خطاب قرار دهید : رهبر معظم انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مد الظله عالی دامه برکاته ( صلوات !! )

شما الان یک حزب اللهی هستید ... و می توانید فرم های مربوط به استخدام در ادارت را برای آنها که دنبال کار هستند پر کنید .

 

..................

 

بعد از تحریر :

به پیشنهاد گلابتون اضافه شد :

فرق از کنار! بستن دکمه ی یقه حتی تو گرمای 50 درجه! چپ و راست گفتن کلمات اخوی و پدر صلواتی و مو’من! رهبر معظم نمیگنا ، میگن امام خامنه ای!!!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 5:33 توسط شیاف| |

 

امشب بنده خدایی در مراسم احیا شب قدر داشت صحبت می کرد که (( غرب بیخودی و از روی دشمنی به اسلام و مسلمین بر چسب تروریسم می زند و ... ))

این حرف من را به فکر برد  ... عادت کرده بودم که بگویم اسلام و تروریسم اصلا در کنار هم قرار نمی گیرند ... اما وقتی کلاهت را قاضی کنی به نتایج خوبی می رسی !

اول از همه این را بگویم که معنای من از تروریسم این است : ((انجام عملیاتی از پیش تعیین شده برای به  قتل رساندن شخصیتی سیاسی یا مذهبی . ))

به صدر اسلام می رویم ...

روایاتی هست مبنی بر به شهادت رساندن پیامبر که به خاطر اختلاف در این زمینه از آن صرف نظر می کنم . اما بعد از پیامبر ... به خلفای سه گانه می رسیم . شروع تروریسم اسلامی با ترور عثمان بود . و سپس عمر . و بعد از آنها امام علی ( ع ) . و بعد از ایشان مالک اشتر .

شاید بتوان این زنجیره را با قتل حضرت زهرا و جنینی که در شکم داشت تکمیل کرد . سپس به امام حسن می رسیم که توسط همسرش ترور شد . بعد هم امام چهارم تا امام یازدهم .

تمامی این اشخاص به دست یک مسلمان ترور شدند . این در حالی است که این ترورو ها در زمانی اتفاق افتاد که غرب درگیر قرون وسطی بود .

پس اگر تعصب را کنار بگذاریم باید قبول کرد که مسلمانان ید طویلی در ترور داشتند . اما امروز ...

نود و پنج درصد از تروریست های عراق اهل کشور های خاور میانه هستند . آن پنج درصد هم متعلق به افغانستان و سودان و مصر و کشور های آفریقای شمالی هستند .

پس می بینیم که مسلمانان هنوز هم بزرگترین تروریست های دنیا به شمار می روند . و ما به جای قبول این حقیقت تلخ مدام آن را رد می کنیم .

اگر جوخه ی ترور اسرائیل را کنار بگذاریم تروریست های دنیا فقط مسلمان هستند . و این یعنی نا توانایی مسلمانان در تغییر این وضعیت . که این نا توانی دلالیل عمده ای دارد که خود ممالک اسلامی دلیلش را بهتر از هر کس دیگر می دانند !

در پایان با جمله ای از پروفسور تودن هافر نوشته ام را پایان می دهم :

((تروريسم رايج امروز به شکل نامعقولي تعاليم حضرت محمد(ص) را وارونه کرده است؛ اين جنايتي است عليه اسلام. اسلام يعني تسليم شدن در برابر خدا و صلح . هيچ چيزي در تاريخ 1400 ساله اسلام به اين دين به اندازه تروريسم با ماسک اسلامي ضربه نزده است. دنياي اسلام بايد اين ماسک را از چهره تروريسم پايين بکشد. بايد اين بت که تروريسم نام گرفته است، همانگونه نابود شود که بت هاي قبل از اسلام به دست محمد(ص) خرد شدند. ))

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 4:57 توسط شیاف| |

 

توی دبیرستان های ایران پسر های زیادی همجنس باز بودند ( و هستند ) . ولی من و سیاوش از همجنس بازی متنفر بودیم و حتی وقتی بچه ها حرفش را می زدند از کلاس می زدیم بیرون و این بهترین بهانه برای دوستی بین ما شده بود . شباهت های زیادی با هم داشتیم با این تفاوت که سیاوش از ایرانی بودن خودش تنفر داشت و من عاشق ایران بودم .

زبان انگلیسی سیاوش خیلی خوب بود و کمک های بی دریغش باعث شد این درس را تجدید نشم .

دیپلم که گرفتیم گفت می خوام برم . می خوام از ایران برم . و رفت ... رفت اروپا ...

از رفتن سیاوش پنج سال گذشته بود . هیچ خبری از سیاوش نداشتم . ساعت های زیادی کانکت می شدم و فقط مسنجرم را باز می کردم تا شاید آن لاین بشه و با هم چت کنیم ...

تا اینکه دیشب بعد از پنج سال سیاوش آن لاین شد ...

با روشن شدن چراغ مسنجرش از جا پریدم و زود پی ام دادم ...

سیاوش ، همون سیاوش همیشگی نبود ... اول فکر کردم داره خودش را می گیره و دیگه نمی خواد تحویلم بگیره ولی یه کم که گذشت فهمیدم از درون داغون شده ... سیاوش گفت :

من غیر قانونی رفتم هلند ... توی فرودگاه می خواستند دیپورتم کنند ... بهشون با هر زبانی که می شد التماس کردم ... وقتی هیچ راهی پیدا نکردم گفتم : (( من همجنس باز هستم و توی ایران همجنس باز ها را اعدام می کنند . من می خوام پناهنده بشم .... ! ))

و سیاوش پناهنده شد . به عنوان یک همجنس باز ...

طبق قوانین بین المللی فقط در صورتی با درخواست پناهندگی موافقت می شه که یا جان و مال خودت و خانواده ات در خطر باشه و یا از لحاظ سیاسی با مشکل روبرو بشید مثل جنگ و انقلاب و شورش داخلی .

حالا سیاوش رسما یک همجنس باز  محسوب می شه و توی کمپ های مخصوص (( همجنس باز های پناهنده )) زندگی می کنه .

 

 

پی نوشت برای استریس بویارد (تایلر داردن) :

دوست عزیز ممنون از کامنت هایت . می خواستم همانطور که گفته بودم در مورد کامنت شما مطلبی بنویسم ولی باور کن از دیشب تا حالا و از وقتی فهمیدم سیاوش چه وضعیتی دارد تمرکزم را از دست داده ام . تا بعد ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 21:34 توسط شیاف| |

 

فایل صوتی بخش های فراموش شده ی حرف های خمینی در بهمن 57

 

 

این هم متن حرف ها ی ایشان  :

 

ما همانطور که زندگی مادی شما را می خواهیم درست شود ، زندگی معنوی شما را هم می خواهیم درست شود . دلخوش نباشید که مسکن فقط می سازیم ، آب و برق را مجانی می کنیم ، اتوبوس را مجانی می کنیم ...

دلخوش به این مقدار نباشید . ما هم دنیا را آباد می کنیم و هم آخرت را . این دارایی از آن اسلام است و مستضعفین . من امر کرده ام به مستضعفین بدهند . و خواهند داد !!! به این نغمه های غافل گوش نکنید . آنها حرف می زنند ، ما عمل می کنیم !!!!

 

 

پی نوشت یک :

 فقط می تونم بگم که  امیدوارم به قول خودت قلبت آرام و روحت مطئن باشه !

پی نوشت دو :

ای کاش همانطور که از آرشیو صدا و سیما مستند جنگ می سازند ، این حرف ها را هم دوباره پخش می کردند !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:18 توسط شیاف| |

 

امشب ( سه شنبه بیست و شش شهریور ) گفتگوی اخبار ساعت بیست  شبکه چهار موضوع فوق العاده جذابی داشت : بررسی اعجاز قرآن در زمینه ی اسرار کیهانی

متاسفانه چنین گفتگوی عمیق و تاثیر بخشی همزمان با جذابیت های کذایی  سریال بزنگاه بود . بزنگاه ، مثل اکثر سریال های تلویزیون ساخته شده  که گاهی همون جذابیت پوشالی را هم ندارند ...

کارشناس برنامه با استدلال و به صورتی منطقی با توجه به آیه ی 49 سوره ی نحل و آیات دیگه  ثابت کرد که قران به وجود حیات در کرات دیگه اشاره کرده !! البته منبع این کارشناس هم ، تفسیر المیزان علامه طباطبایی بود . یکی از معدود تفسیر های قابل اتکای قرآن .

برای مردم ما که اعجاز قرآن را صرفا  در هجده نقطه ای بودن سوره ی کوثر می دونند این برنامه ها می تونه خیلی مفید باشه . ولی گاهی با این برنامه ریزی های صدا و سیما به این نتیجه می رسم که انگار عالما و عامدا می خواند مردم ما خیلی چیز ها را نفهمند .

ما قرآنی داریم که 1400 سال پیش به یکی از بزرگترین دغدغه های حال حاضر دانشمندان یعنی حیات در کرات دیگه پاسخ داده .  گاهی غبار را از روی جلد قرآن روی طاقچه برداریم . شاید ترغیب به خواندنش بشیم ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:24 توسط شیاف| |

 

باز هم گلی به جمال این ورزشکاران معلول و با غیرت ایرانی که آبروی ورزشکاران به اصطلاح سالم ما را خریدند .

ای کاش می شد بودجه ای که صرف ورزش معلولان می شود را با آنها مقایسه کرد . چند وقت پیش یکی از تیم های ورزش معلولین ایران با اتوبوس به ارمنستان رفت چون پول سفر با هواپيما را نداشتند ! تازه پول اتوبوس هم خود ورزشکاران دادند نه فدراسیون !

امروز قصد دیدن بازی فینال والیبال نشسته را نداشتم . چند دقیقه یک بار از اتاق می آمدم بیرون و تلویزیون را نگاه می کردم تا نتیجه را پیگیری کنم  . در (( گیم )) اول وقتی دیدم  بازیکان ایران پنج امتیاز اختلاف را جبران کردند واقعا لذت بردم و تا آخر بازی را دیدم . کسی فکر نمی کرد ایران بوسنی را شکست بدهد چون ما در سه بازی قبلی مقابل این تیم شکست خورده بودیم .

یعنی این ها مشکل نداشتند که اینطور بازی کردند ؟ یعنی مشکلات فقط برای حمید سوریان و دیگر ورزشکاران ما بود ؟ ای کاش می شد همان جوایزی که قرار بود به مدال آوران المپیک بدهند به قهرمانان پارا المپیک بدهند .

دیدن چنین انسان های با امید و با غیرت و هدف مندی واقعا درس بزرگی بود که در خیلی کتاب ها نمی شود مثالش را دید .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 16:56 توسط شیاف| |

 

روی قلبم نوشته بودم :

 

ورود عشق ممنوع ... !

 

عشق آمدو خواند و برگشت !

 

گفتم :

 

مگر تو بی سواد نبودی ؟!!

 

گفت :

 

در نهضت سواد آموزی سواد یاد گرفته ام !!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:2 توسط شیاف| |


Design By : Night Skin